تبليغاتX
حبل الورید
درسته که از خدا که خیلی دوستش دارم باید خیلی ممنون باشم که من رو زن آفریده چون خدا در بهترین شکل ممکن آفریده

ولی چرا من باید از اینکه ساعت ۹ تو خیابون باشم بترسم؟

چرا باید از کنار هر  مردی رد میشم باید مراقب همه حرکاتم باشم ؟

چرا باید نتونم تو خیابون ها مثل وقتی که یه بچه بودم جیغ بزنم ؟و..........

این دنیا رو کی برا من ساخته ؟

دنیایی که توش برای من جای دویدن نذاشته ؟

جایی برای راه رفتن بدون ترس نذاشته ؟

جایی که یه مرد بهم بد نگاه نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا یکی بهشون نیست بگه من که چادریم........... میشه لطفا آزاده باشین؟

خدایا کی از دست نگاه های سنگین این آدم ها آزاد میشم؟

کی؟

مطمئنم که خدا  این دنیا رو نساخته.

  توی شهر تحمل اینهمه فشار رو بخاطر چی باید تحمل کرد ؟

بخاطر تحصیل؟

ببخشید من یه سوال دارم ؟

مگه تو دانشگاه تهران کسی هم درس می خونه ؟

اینجا هر روز فقط یه دعوای جدید داریم

تقریبا همین..........

+ نوشته شده توسط متین در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 8:45 بعد از ظهر |
بعضی روزا دیدی آدم احساس می کنه که خیلی خیلی خیلی زیاد دچار روزمرگی شده! این روزا همش این شعر قیصر تو حافظم رژه میره از چپ به راست و از راست به چپ و از بالا به پایین و از پایین به بالا و......

خسته ام از آرزو ها آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی بال های استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی زندگی های اداری

فکر میکنی تا کی ما دچار این روزمرگی مزخرف هستیم!

من به کی باید بگم بابا بسه!انقدر خاطرات تکراریتون رو نگید

انگار همش دنبال یه حادثه یرای خوب بودن برای آدم بودن می گردیم .اما فکر کنم این انتظار بیهودست !

آقا جون دلم برات می سوزه چه قدر منتظر ظهور ما هستی ...................آقا فقط یه دم مسیحایی

فقط همین

گفتم برای گریه جایی سراغ داری

گفتی بله همین جاا

باران اگر ببارد ...

اللهم عجل ظهورنا

+ نوشته شده توسط متین در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 و ساعت 7:57 بعد از ظهر |
 

 تاحالا شده دلت بخواد چند تا دست داشته باشی؟ مثلا شیش  هفتا! دیروز وقتی با رفیقای فابریکم رفته بودیم نمایشگاه به چند تا دست اضافه احتیاج مبرم داشتم .خیلی خیلی به من یکی خوش گذشت .خرید کتاب + ساندویچ  و دو تا بستنی خوشمزه ...

و از ولو شدنامون روبری در ورودی نمایشگاه نپرس که هر عکاسی با یه ترفندی از یه مشت دختر چادری که نشسته بودن باهم رو زمین و هی میخندیدن وبستنی می خوردن عکس میگرفت .از بچه های دانشگامون هم اومده بودن. خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت انقدر که دلم می خواد هر روز برم نمایشگاه!

+ نوشته شده توسط متین در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |